شاهنامه فردوسی

چراغست مر تیره شب را بسیچ - به بد تا توانی تو هرگز مپیچ
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳ 
چراغست مر تیره شب را بسیچ  -  به بد تا توانی تو هرگز مپیچچراغست مر تیره شب را بسیچ - به بد تا توانی تو هرگز مپیچ

چو سی روز گردش بپیمایدا - شود تیره گیتی بدو روشنا

پدید آید آنگاه باریک و زرد - چو پشت کسی کو غم عشق خورد

چو بیننده دیدارش از دور دید - هم اندر زمان او شود ناپدید

دگر شب نمایش کند بیشتر - ترا روشنایی دهد بیشتر

به دو هفته گردد تمام و درست - بدان باز گردد که بود از نخست

بود هر شبانگاه باریکتر - به خورشید تابنده نزدیکتر

بدینسان نهادش خداوند داد - بود تا بود هم بدین یک نهاد
کلمات کلیدی: شاهنامه ، فردوسی ، شعر ، ایران
 
از یاقوت سرخست چرخ کبود - نه از آب و گرد و نه از باد و دود
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳ 
از یاقوت سرخست چرخ کبود  -  نه از آب و گرد و نه از باد و دوداز یاقوت سرخست چرخ کبود - نه از آب و گرد و نه از باد و دود

به چندین فروغ و به چندین چراغ - بیاراسته چون به نوروز باغ

روان اندرو گوهر دلفروز - کزو روشنایی گرفتست روز

ز خاور برآید سوی باختر - نباشد ازین یک روش راست‌تر

ایا آنکه تو آفتابی همی - چه بودت که بر من نتابی همی
کلمات کلیدی: شاهنامه ، فردوسی ، شعر ، ایران
 
چو زین بگذری مردم آمد پدید - شد این بندها را سراسر کلید
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳ 
چو زین بگذری مردم آمد پدید  -  شد این بندها را سراسر کلیدچو زین بگذری مردم آمد پدید - شد این بندها را سراسر کلید

سرش راست بر شد چو سرو بلند - به گفتار خوب و خرد کاربند

پذیرنده‌ی هوش و رای و خرد - مر او را دد و دام فرمان برد

ز راه خرد بنگری اندکی - که مردم به معنی چه باشد یکی

مگر مردمی خیره خوانی همی - جز این را نشانی ندانی همی

ترا از دو گیتی برآورده‌اند - به چندین میانچی بپرورده‌اند

نخستین فطرت پسین شمار - تویی خویشتن را به بازی مدار

شنیدم ز دانا دگرگونه زین - چه دانیم راز جهان آفرین

نگه کن سرانجام خود را ببین - چو کاری بیابی ازین به گزین

به رنج اندر آری تنت را رواست - که خود رنج بردن به دانش سزاست

چو خواهی که یابی ز هر بد رها - سر اندر نیاری به دام بلا

نگه کن بدین گنبد تیزگرد - که درمان ازویست و زویست درد

نه گشت زمانه بفرسایدش - نه آن رنج و تیمار بگزایدش

نه از جنبش آرام گیرد همی - نه چون ما تباهی پذیرد همی

ازو دان فزونی ازو هم شمار - بد و نیک نزدیک او آشکار
کلمات کلیدی: شاهنامه ، فردوسی ، شعر ، ایران
 
از آغاز باید که دانی درست - سر مایه‌ی گوهران از نخست
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳ 
از آغاز باید که دانی درست  -  سر مایه‌ی گوهران از نخستاز آغاز باید که دانی درست - سر مایه‌ی گوهران از نخست

که یزدان ز ناچیز چیز آفرید - بدان تا توانایی آرد پدید

سرمایه‌ی گوهران این چهار - برآورده بی‌رنج و بی‌روزگار

یکی آتشی برشده تابناک - میان آب و باد از بر تیره خاک

نخستین که آتش به جنبش دمید - ز گرمیش پس خشکی آمد پدید

وزان پس ز آرام سردی نمود - ز سردی همان باز تری فزود

چو این چار گوهر به جای آمدند - ز بهر سپنجی سرای آمدند

گهرها یک اندر دگر ساخته - ز هرگونه گردن برافراخته

پدید آمد این گنبد تیزرو - شگفتی نماینده‌ی نوبه‌نو

ابرده و دو هفت شد کدخدای - گرفتند هر یک سزاوار جای

در بخشش و دادن آمد پدید - ببخشید دانا چنان چون سزید

فلکها یک اندر دگر بسته شد - بجنبید چون کار پیوسته شد

چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغ - زمین شد به کردار روشن چراغ

ببالید کوه آبها بر دمید - سر رستنی سوی بالا کشید

زمین را بلندی نبد جایگاه - یکی مرکزی تیره بود و سیاه

ستاره برو بر شگفتی نمود - به خاک اندرون روشنائی فزود

همی بر شد آتش فرود آمد آب - همی گشت گرد زمین آفتاب

گیا رست با چند گونه درخت - به زیر اندر آمد سرانشان ز بخت

ببالد ندارد جز این نیرویی - نپوید چو پیوندگان هر سویی

وزان پس چو جنبنده آمد پدید - همه رستنی زیر خویش آورید

خور و خواب و آرام جوید همی - وزان زندگی کام جوید همی

نه گویا زبان و نه جویا خرد - ز خاک و ز خاشاک تن پرورد

نداند بد و نیک فرجام کار - نخواهد ازو بندگی کردگار

چو دانا توانا بد و دادگر - از ایرا نکرد ایچ پنهان هنر

چنینست فرجام کار جهان - نداند کسی آشکار و نهان
کلمات کلیدی: شاهنامه ، فردوسی ، شعر ، ایران
 
کنون ای خردمند وصف خرد - بدین جایگه گفتن اندرخورد
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳ 

کنون ای خردمند وصف خرد  -  بدین جایگه گفتن اندرخوردکنون ای خردمند وصف خرد - بدین جایگه گفتن اندرخورد

کنون تا چه داری بیار از خرد - که گوش نیوشنده زو برخورد

خرد بهتر از هر چه ایزد بداد - ستایش خرد را به از راه داد

خرد رهنمای و خرد دلگشای - خرد دست گیرد به هر دو سرای

ازو شادمانی وزویت غمیست - وزویت فزونی وزویت کمیست

خرد تیره و مرد روشن روان - نباشد همی شادمان یک زمان

چه گفت آن خردمند مرد خرد - که دانا ز گفتار از برخورد

کسی کو خرد را ندارد ز پیش - دلش گردد از کرده‌ی خویش ریش

هشیوار دیوانه خواند ورا - همان خویش بیگانه داند ورا

ازویی به هر دو سرای ارجمند - گسسته خرد پای دارد ببند

خرد چشم جانست چون بنگری - تو بی‌چشم شادان جهان نسپری

نخست آفرینش خرد را شناس - نگهبان جانست و آن سه پاس

سه پاس تو چشم است وگوش و زبان - کزین سه رسد نیک و بد بی‌گمان

خرد را و جان را که یارد ستود - و گر من ستایم که یارد شنود

حکیما چو کس نیست گفتن چه سود - ازین پس بگو کافرینش چه بود

تویی کرده‌ی کردگار جهان - ببینی همی آشکار و نهان

به گفتار دانندگان راه جوی - به گیتی بپوی و به هر کس بگوی

ز هر دانشی چون سخن بشنوی - از آموختن یک زمان نغنوی

چو دیدار یابی به شاخ سخن - بدانی که دانش نیابد به من


کلمات کلیدی: شاهنامه ، فردوسی ، شعر ، ایران
 
به نام خداوند جان و خرد - کزین برتر اندیشه برنگذرد
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳ 
Five Stories from the Shahnameh, Volume 3: Rustam and Suhrab, in Persian and Englishبه نام خداوند جان و خرد - کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای - خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر - فروزنده ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برترست - نگارنده‌ی بر شده پیکرست

به بینندگان آفریننده را - نبینی مرنجان دو بیننده را

نیابد بدو نیز اندیشه راه - که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هر چه زین گوهران بگذرد - نیابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزیند همی - همان را گزیند که بیند همی

ستودن نداند کس او را چو هست - میان بندگی را ببایدت بست

خرد را و جان را همی سنجد اوی - در اندیشه‌ی سخته کی گنجد اوی

بدین آلت رای و جان و زبان - ستود آفریننده را کی توان

به هستیش باید که خستو شوی - ز گفتار بی‌کار یکسو شوی

پرستنده باشی و جوینده راه - به ژرفی به فرمانش کردن نگاه

توانا بود هر که دانا بود - ز دانش دل پیر برنا بود

از این پرده برتر سخن‌گاه نیست - ز هستی مر اندیشه را راه نیست
کلمات کلیدی: شاهنامه ، فردوسی ، شعر ، ایران